X
تبلیغات
انجمن نمایش دانش آموزی منطقه یک

انجمن نمایش دانش آموزی منطقه یک

شعري خواندني از اكبر اكسير

من تعجب مي كنم
چطور روز روشن
دو ئيدروژن
با يك اكسيژن؛ تركيب مي شوند
وآب ازآب تكان نمي خورد!

پزشكان اصطلاحاتي دارند
كه ما نمي فهميم
ما دردهايي داريم كه آنها نمي فهمند
نفهمي بد دردي است
خوش به حال دامپزشكان!

بهزيستي نوشته بود :
شير مادر ،مهر مادر ،جانشين ندارد
شير مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر يك گاو خريد
و من بزرگ شدم
اما هيچ كس حقيقت مرا نشناخت
جز معلم عزيز رياضي ام
كه هميشه ميگفت:
گوساله ، بتمرگ !

شير مادر، بوي ادكلن مي‌داد
دست پدر، بوي عرق
(گفتم بچه‌ام نمي‌فهمم )
نان، بوي نفت مي‌داد
زندگي، بوي گند
(گفتم جوانم نمي‌فهمم)
حالا كه بازنشسته‌ شده‌ام
هر چيز، بوي هر چيز مي‌دهد، بدهد
فقط پارك، بوي گورستان
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!

با اجازه محيط زيست
دريا، دريا دكل مي‌كاريم
ماهي‌ها به جهنم !
كندوها پر از قير شده‌اندزنبورهاي كارگر به عسلويه رفته‌اند
تا پشت بام ملكه را آسفالت كنند
جه سعادتي !
داريوش به پارس مي‌نازيد
ما به پارس جنوبي !

نيروي جاذبه
شاعران را سر به زير كرده است
بر خلاف منج‍ّمها كه هنوز سر به هوايند
تمام سيبها افتاده‌اند
و نيوتن، پشت وانت
سيب‌زميني مي‌فروشد
آهاي، آقاي تلسكوپ !
گشتم نبود، نگرد نيست!

مثل روزنامه‌ها، اول همه را سر كار مي‌گذارند
بعد آگهي استخدام مي‌زنند
بچه‌هاي وظيفه، يا شاعر شده‌اند يا خواننده !
خدا را شكر در خانه ما، كسي بيكار نيست
يكي فرم پر مي‌كند، يكي احكام مي‌خواند
يكي به سرعت پير مي‌شود
و آن يكي مدام نق مي‌زند :
مرده‌شور ريختت را ببرد
چرا از خرمشهر، سالم برگشتي؟

تعطيلات نوروز به كجا برويم
پدر از بي‌پولي گفت و قسط‌هاي عقب‌مانده
مادر از سختي راه و بي‌خوابي و ملافه و حمام
ساعت شد 12 نصف شب
گفتيم برويم سر اصل مطلب
يكي گفت برويم شيراز
ديگري گفت نه‌خير مشهد
ساعت شد 5 صبح
مادر گفت بالاخره كجا برويم
پدر گفت برويم بخوابيم !

جهان در اول دايره بود
بعد از تصادف با يك كفشدوزك
ذوزنقه شد
تا در چهار گوشه ناهمگون آن بنشينيم
و براي هم پاپوش بدوزيم !
و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد!

من تعجب مي كنم
به گزارش خبرگزاري پارس
ميراث فرهنگي به وزارت نيرو پيوست
بانك پاسارگاد- شعبه تخت جمشيد
وام ازدواج مي دهد
استخر,نام سابق دشت مرغان است
به همت كارشناسان داخلي
مقبره كوروش به جكوزي مجهز مي شود
شعار هفته: آب آباداني ست – نيست !

رخش،گاري كشي مي كند
رستم ،كنار پياده رو سيگار مي فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پيچيد
گردآفريد،از خانه زده بيرون
مردان خياباني براي تهمينه بوق مي زنند
ابوالقاسم براي شبكه سه ،سريال جنگي مي سازد
واي ...
موريانه ها به آخر شاهنامه رسيده اند!!

اين پارك پاركينگ مي شود
اين درخت ،تير برق
اين زمين چمن ، آسفالت
و من كه امروز به اصطلاح شاعرم
روزي يك تكه سنگ مي شوم
با لوح يادبودي بر سينه
درست،وسط همين ميدان

مواظب وسايلتون باشين!
من بودم و جمشيد و يك پادگان چشم قربان!
از سلماني كه برگشتيم سرباز شديم
در تخت هاي دوطبقه،
خوابهاي مشترك ديديم
يك روز كه من نبودم
تخت جمشيد را غارت كرده بودند!

شب خيرات
مادر ،يك ريز
دعاي باران خواند
نزديك هاي صبح
رود كنار خانه پر شد
از روي پل گذشت
يواشكي به اتاق رفت
و ما به خير و خوشي يتيم شديم!

در راه كشف حقيقت
سقراط به شوكران رسيد
مسيح به ميخ و صليب
ما نه اشتهاي شوكران داريم
نه طاقت ميخ و صليب
پس بهتر است بجاي كشف حقيقت
برگرديم و كشكمان را بسابيم!

صفر را بستند
تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زديم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 1:23  توسط انجمن نمايش دانش آموزي  | 

سرت را بالا گیر برادر،تو میراث دار کوروش کبیری

سرت را بالا گیر برادر

تو میراث دار کوروش کبیری

توسری خور:تو را سزاوارِ چنین نبوده هرگز

فریاد برآور

برخیز و فریاد برآور

سکوتت بشکن که ایرانت را حراج کرده اند

کم است این قیمت

برای خود فروشی

سرت را بالاگیر برادر

تو میراث دار کوروش کبیری

سرت را بالاگیر،بهایت به تاراج می رود

فریاد برآور

که گوساله های فربه به جان و مال و میراث گرانبهایت-خاک ایران-هجوم آورده اند

بس نیست این همه باج خواری شان

دیگر زمان آن فرا رسیده تا چشم بندت را زیر زیر پا اندازی

عینک خونین بر چشم

بپذیر این را

بهای خون،کمتر است از بهای ذلت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 23:40  توسط انجمن نمايش دانش آموزي  | 

تصور کن

تصور کن هیچ بهشتی در کار نیست
آسان است اگر تلاش کنی
و هیچ جهنمی در زیر پایمان نیست
بر بالای سرمان تنها آسمان است
تصور کن همه انسان‌ها
برای امروز زندگی می‌کنند ...

تصور کن هیچ کشوری نیست
تصورش سخت نیست
هیچ بهانه‌ای برای کشتن یا مردن در راهش نیست
چنان که مذهبی وجود ندارد
تصور کن همه انسان‌ها در صلح زندگی می‌کنند

شاید
















+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 13:28  توسط انجمن نمايش دانش آموزي  | 

شهاب الدین حسین پور با نمایش « هفت سنگ » به روی صحنه می آید.

نمایش«هفت سنگ»نوشته رضا شفیعیان توسط  شهاب الدین حسین پور هم اکنون در پارکینگ ساختمانی در یوسف آباد توسط گروه تئاتر پارکینگ در حال آماده سازی می باشد.این نمایش که 5 دوره مختلف تاریخ را در 5 اپیزود مجزا در قالب طنز اما تلخ به تصویر میکشد،جدیدترین همکاری مشترک رضا شفیعیان و شهاب الدین حسین پور بعد از نمایش «سرآشپز پیشنهاد می کند» می باشد.

شهاب الدین حسین پور که پیش از این در جشن چهل و پنج سالگی تماشاخانه سنگلج عنوان بهترین کارگردان سال تماشاخانه را برای نمایش«سرآشپز پیشنهاد می کند»دریافت نمود در مورد زمان اجرای نمایش افزود:«به دلیل آنکه این نمایش 5 دوره مختلف تاریخ،از دوره پارینه سنگی تا 200 سال آینده را به تصویر می کشد،به صورت کارناوالی قابل اجرا می باشد،در نتیجه تنها جای مناسب برای اجرا در سالن بلک باکس تماشاخانه ایرانشهر یا تالار مولوی می باشد و ما منتظر مسئولین هستیم تا زمان مشخصی برای اجرا معین کنند»

در این نمایش بازیگرانی چون مقداد اسلامی،سهیل ساعی،امیر ستوده،محمدرضا خادمی،مهدی فریضه،علی نیکخواه،مسعود شاه کرمی،محمد صدیقی،نادر مظلومی،محمد اله دادی،تیمور طالبی،سیروان تخت فیروزه،افشین زمانی،احسان نصیری،مهدی بیاتی و خیام وقارکاشانی به ایفای نقش می پردازند.

سعید یزدانی و علی افضلی طراح صحنه،المیرا کیانی طراح لباس،آرمین عنطیقه چیان آهنگساز،احمد نگهبان طراح گریم،علیرضا ابراهیم مدیر صحنه و روابط عمومی،محیا مهویدی عکاس از دیگر عوامل این نمایش هستند که با شهاب الدین حسین پور همکاری می کنند.

همچنین حسین ایرجی دستیار کارگردان و برنامه ریز و هومن نیکفرد دستیار دوم و منشی صحنه این نمایش هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 1:52  توسط انجمن نمايش دانش آموزي  | 

همه چی تنگمه!

لم دادی رو شونه هام و لبخند به گونه هات و لیوان چایی تو دستام و سیگار خاکستر شده رو بشقاب و ...همه چی تنگه...من چقدر نا خوشم.

انگار زیاد خوردیم.

مگه نه؟

فکر نمی کنم.تو که یه ته استکان،منم،نه نه،بطری نصفش هم خالی نشده.

چرا بلند نمیشیم بریم با صدای بلند بزنیم زیر آواز و با حرص زیاد برقصیم تا شاید این بی صاحابی از تنمون بپره بیرون.

همه چی تنگمه!

تو چی،همه چی خوبه؟چقدر دلچسبه این لبخند گونه هات.

ای وای،ببخشید،لیوان چایی از دستم در رفت.خیس که نشدی؟سوختی؟؟چرا؟وای!همه چی تنگمه!

مستیه دیگه،عجیبه،همه چی تنگمه،خیلی خیلی دلچسب،می بوسمت.میشه؟ولی تنگه،یعنی تنگمه!

تو چی؟

لبات که تکون می خورن،پس چی؟چرا نمیشنوم؟همه چی تنگمه،فقط لب زدنت رو می بینم.

چرا؟

تو چی؟می خوای برام یادداشت کن؟می شنوی؟همه چی تنگمه،حتی تو نوشتن هم تنگمه،واژه هام تنگه،همه چی آرومه ولی گستاخی هم اندازه داره،نمیشه به زبون آورد،اما،تو چی؟تنگته؟نه گرمته!گونه هات سرخ شدن،گل انداختن لامصب.میشه ببوسمشون؟

می خوام،خیلی می خوام،ولی تنگمه،برام سخته حرکت،ترجیح میدم گونه هاتو نگاه کنم و تو ذهنم ببوسمشون تا این که...یا می خوای تو گونه های سرخت رو نزدیکم کن!

آه...حواسم نبود،تو هم تنگته!اینجا چرا اینجوره،همه همه چیز براشون تنگه،هوا تنگه!چایی ام هم که از دستم در رفت،سیگار هم که نیست،باشه هم،ما را به چه کار،وقتی همه چی تنگه سر دردم قوز بالا قوزیه واسه خودش.

نصفه دیگه شیشه رو می خوام سر بکشم،ولی تنگمه،دستام بی حسه،حرفام و نشنیده بگیر،ولی اینجا جای غریبیه،همه چی تنگه،ولی اشیا خیلی خوشحالن،به خودشون می بالن،میگن همه چی آرومه،ولی نیست،خیلی تنگه،میگن همه شون خوشبختن،ولی اینطور نیست،همه شون خوشتنگن،چی بگم،وای نمی خوام بپره،برای خودش عالمیه بی صاحاب،اینا حرفه دله،می شنوی؟تنگه؟چی کار کنم خب،از این گشاد تر نمیشه حرف زد،میگم که،همه چی تنگه،حالت خوبه؟من که خوبم،شاد و شنگول،فقط دست و بالم حس نداره،میشه برام یه موزیک بزاری؟نه؟تو هم تنگته؟تو که زیاد نخوردی؟!چته!

اونا چیه از تو چشات سر می خوره رو گونه های سرخت؟شفافه،میگن تو مستی گریه کردن،واسه خودش دنیایی داره که بعدش تخلیه تخلیه ای!معلومه خیلی تنگته دنیا،هوا،وای خدای من،هوا نیست،تنگه.

گلوم خشکه....چشام سنگینه.اینا چیه که رو من می ریزین؟

مامان چی کار میکنی؟

بابا!!!!!

آبجی گریه نکن؟شما چتونه؟لا اقل یه چیزی بگین؟چرا اینقدر تنگ شده دنیای کوچیک و تنگم؟

1:48 بامداد روز جمعه ششم آذر هشتاد و نه/چقدر تنگمه!

حسین ایرجی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 2:43  توسط انجمن نمايش دانش آموزي  |